ایضاح پرسش‌های اخلاقی، معرفت‌شناختی و دینی و گسترش افق دید در پرداختن به آن‌ها دارد. همچنین، امکانی را برای مطالعات فلسفیِ مقایسه‌ای فراهم می‌کند. برای نمونه، می‌توان پیوندها یا شباهت‌هایی بین معرفت‌شناسی فضیلت‌گرایانه‌ی زگزبسکی با برخی دیگر از متفکران یافت. مثلاً، می‌توان تلقّی زگزبسکی از فضایل عقلانی را با چیزی مقایسه کرد که در فلسفه‌ی یورگن هابرماس،21 با عنوان “کنش ارتباطی”22 آمده است و شرایط عام فهم یا پیش‌فرض‌های ارتباط را با طرح اعتبارهای چهارگانه‌ی “قابلیت فهم”، “صداقت”، “درستی” و “صدق” بیان می‌کند.23 همچنین، می‌توان به تأثیری چشم دوخت که معرفت‌شناسی فضیلت‌گرا بر معرفت‌شناسی‌های زنانه‌نگر24 داشته است و تأثرهای احتمالی آن از زنانه‌نگری را نیز در نظر آورد.25 پژوهش‌های دیگر یا مطالعات مقایسه‌ای می‌تواند ارزش‌های نهفته در نظریه‌ی فضیلت و بحث از فضایل عقلانی را آشکار کند. این پژوهش‌ها بسی ارزشمندتر خواهد بود اگر میراث فلسفی و عرفانیِ سرزمین ما را نیز مورد توجه قرار دهد. در این رساله، کوشیده‌ام تا آنجا که نوع و حجم مطلب مجال می‌دهد، به بحث‌های مشابه در سنّت فکریِ اسلامی نیز اشاره کنم گرچه می‌توان این اشاره‌ها را تفصیلی بیشتر بخشید.
از آنچه تاکنون آمد و در مطالعه‌ی متن نیز آشکارتر خواهد شد، به دست می‌آید که این رساله در نقطه‌ی تلاقی سه مقوله‌ی متمایز جای دارد: “اخلاق”، “دین” و “معرفت‌شناسی”. مسئله آن است که برگرفت، نگه‌داشت و وازنشِ باور دینی چگونه می‌تواند برآمده از نگرشی اخلاقاً موجه و مناسب باشد. به این منظور، در فصل نخست، با طرح دو رویکرد عمده در معرفت‌شناسی باور دینی و خاستگاه‌های آن‌ها، تمهیدات لازم برای پیشبرد بحث فراهم می‌شود. فصل دوم، از چیستی اخلاق باور و پرسش‌های اساسی مرتبط با آن آغاز می‌شود و در ادامه، رویکردهای اصلی به اخلاق باور دینی را طرح می‌کند. ناتوانی این رویکردها از تبیین موجّه و مناسب موضوع و نیز مشکلات چهارگانه‌ی نظریه‌های معاصرِ معرفت نظر ما را به تکوین نظریه‌ی اخلاقی- معرفت‌شناختیِ فضیلت و امکان تغییر رویکرد به موضوع جلب می‌کند که پیشتر نیز به صورت بدوی، مورد اشاره‌ی برخی محققان قرار گرفته است. زگزبسکی که مهم‌ترین مدافع رویکرد فضیلت‌گرایانه به معرفت‌شناسی قلمداد می‌شود، کوشیده است معرفت را بر مبنای گونه‌ای اخلاق فضیلت‌گرا توضیح دهد. از این رو، ادامه‌ی فصل دوم به توضیح نظریه‌ی اخلاقی زگزبسکی اختصاص دارد. در فصل سوم، ارکان دوگانه‌ی این نظریه، یعنی بحث از “فضیلت عقلانی”26 و “اعتماد معرفتی”،27 به‌تفصیل طرح شده است. فصل چهارم بازگشتی به اخلاق باور دینی است و در آن، ضمن اینکه انتقادهای زگزبسکی را علیه رویکردهای موجود برمی‌رسم، می‌کوشم نشان دهم که چگونه می‌توان اخلاق باور دینی را از پسِ روایتِ مسئولیت‌باورِ زگزبسکی از معرفت‌شناسی فضیلت‌گرا بازساخت. این بازسازی، گرچه در این نظریه‌ی معرفت ریشه دارد، فراتر از آن می‌رود و نشانی از تحول فضیلت‌گرایانه در فهم اخلاق باور دینی به دست می‌دهد.
در سال‌های تحصیل فلسفه و حتی پیش از آن، ارتباط “اخلاق” و “دین” از وجوه گوناگون برای من جذّاب و مهم بوده است. در رساله‌ی کارشناسی ارشد، کوشیده‌ام ارتباط اخلاق و عمل دینی را در بحث انتقادی از “استدلال‌های اخلاقی بر وجود خدا” بررسی کنم. موضوع رساله‌ی دکتری در تداوم همان علاقه و اهتمام انتخاب شده است و این بار ارتباط اخلاق و باور دینی را برمی‌رسم و امیدوارم این بررسی‌ها و پژوهش‌های ناچیز با مطالعات بعدی و ارزیابی‌های انتقادیِ استادان تکمیل و تدقیق شود. گمان من این است که پژوهش در نسبت اخلاق و دین، از وجوه مختلف، یکی از راه‌های مهم و مؤثر تحوّل و گشودگی فرهنگی در ایران است و امیدوارم این موضوع بیش از پیش مورد توجه دانشجویان و پژوهشگران فلسفه و الهیات قرار گیرد.

فصل اول
معرفت‌شناسی باور دینی: تمهیدات

هر فرقه‌ای، مادام که عقل یار آن‌ها است، شادمانه از آن سود می‌جویند و در آنجا که از یاری‌شان دریغ ورزد، فریاد برمی‌آورند که این امر، امری ایمانی و تعبّدی و فراتر از طور عقل است… تعیین مرز باید در همه‌ی مسائلی که ایمان و تعبّد در آن‌هادخالتی دارد، نخستین نکته‌ای باشد که فیصله می‌یابد. (جان لاک)28

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

به گفته‌ی السدر مک‌اینتایر، بررسی عقلانی باور دینی تا اندکی پیشتر از یک سده‌ی قبل، مسائلی کلی نظیر “ارتباط عقل و ایمان”، “ادله‌ی اثبات وجود خدا” و “صفات الهی” را در بر می‌گرفت. با گسترش و تنوّع علوم، اینک اما به نظر می‌رسد این مباحث کلی به‌تدریج به مسائلی جزئی بدل می‌شوند که در آن‌ها بررسی عقلانی باورهای دینی با توجه به دستاوردهای معرفت بشری در حوزه‌های علمیِ خاص مورد توجه قرار می‌گیرد. حتی در بحث از استدلال‌های وجود خدا، فیلسوفان مقدمه‌های برخی استدلال‌ها را با نظر به دستاوردهای علمی در حوزه‌ی فیزیک، زیست‌شناسی و علوم شناختی طرح می‌کنند. بدین ترتیب، بررسی عقلانی باور دینی جزئی‌تر از گذشته شده و ظرافت‌هایی بیشتر یافته است.29 “معرفت‌شناسی باور دینی” محصول این رویکرد جدید و نگاهی جزئی‌تر و دقیق‌تر به مسئله‌ی کهن “عقل و ایمان” است. از آنجا که موضوع این رساله در قلمرو معرفت‌شناسی باور دینی می‌گنجد، در این فصل، تمهیدات لازم برای طرح مباحث اصلی فراهم می‌شود. بدین ترتیب، مقصود از معرفت‌شناسی و معرفت‌شناسی باور دینی وضوحی بیشتر می‌یابد و رویکردهای اصلیِ مرتبط با موضوع و تاریخ مختصر آن‌ها به شیوه‌ی تحلیلی طرح می‌شود. هدف آن است که مقدمات لازم برای بحث از اخلاق باورِ دینی و نظریه‌ی فضیلت زگزبسکی تمهید شود.

1-1. معرفت‌شناسی باور
“معرفت‌شناسی” یا “نظریه‌ی معرفت”30 از شاخه‌های مهم و بسیار تأثیرگذار دانش فلسفی است که موضوع اساسی آن تحلیل و ارزیابی باور و معرفت است. تاریخ معرفت‌شناسی به قدمت تاریخ فلسفه است و به نظر می‌رسد باور، صدق و چگونگی ارزیابی معرفت انسانی از نخستین دل‌مشغولی‌های فیلسوفان بوده است. در فلسفه‌ی یونان باستان، ظهور سوفسطاییان و کاربردهای عملیِ شناخت آدمی در فضای خاص آن دوران بحث از باورها، چگونگی تغییر آن‌ها و امکان دستیابی به صدق را اهمیتی بیشتر بخشید. حجمی قابل توجه از محاوره‌های افلاطون به این مسائل و وجوه مختلف آن‌ها اختصاص یافته و این، هم واکنشی به مباحث سوفسطاییان بود و هم موجب توجه بیشتر به آن‌ها در نظام‌های فکری و فلسفی بعدی شد. در طول قرون میانه، بحث از علم الهی و تفاوت‌های آن با علم انسانی و نیز نحوه‌ی فهم اصول و متون دینی زمینه‌ای جدید را برای نظریه‌ی معرفت پدید آورد. با این حال، به نظر می‌رسد در طول سده‌های باستان و میانه، عمده‌ی توجه فیلسوفان و متألهان به مابعدالطبیعه بوده و معرفت‌شناسی ذیل آن می‌گنجیده است. در فلسفه‌ی جدید، به‌ویژه از پسِ تأملات دکارت، لاک و کانت، این نسبت معکوس و بر اهمیت و تقدّم معرفت‌شناسی نسبت به مابعدالطبیعه تأکید شد. بدین‌ترتیب، فعالیت شناختیِ ذهن و چگونگی دستیابی به معرفت و ارزیابی آن اهمیتی بسیار یافت، به گونه‌ای که به نظر می‌رسید توجه به مسائل مابعدالطبیعه بدون پرداختِ پیشین به شروط معرفت انسانی ناممکن یا بی‌حاصل است. گرچه امروزه سخن قاطع از تقدّم معرفت‌شناسی یا مابعدالطبیعه بر یکدیگر وجهی ندارد و توجه به معرفت علمی تا حدی جا را بر این هر دو مضیّق‌تر کرده است، همچنان معرفت‌شناسی، به دلیل پرداختن به پاره‌ای از پرسش‌های بنیادین فلسفه، جزئی بسیار مهم و مؤثر از آن به شمار می‌آید.
“پرسش از تحلیل معرفت”، “امکان دستیابی به معرفت”، “تمییز و تحدید معرفت”، “روش(های) دستیابی به معرفت” و “ارزش معرفت” پرسش‌هایی‌اند که هر بحث فلسفی مسبوق به فرض، طرح و داوری درباره‌ی آن‌ها است و از این رو، معرفت‌شناسی همواره مورد توجه جدی فیلسوفان بوده است.31 افزون بر این، مؤلفه‌های اصلی معرفت، یعنی “باور”،32 “توجیه”33 و “صدق”،34 هم خود دستمایه‌ی بحث‌هایی پردامنه شده‌اند و هم نقش آن‌ها در تحلیل معرفت و چگونگی ارتباطشان با یکدیگر