پراگماتیسم می‌باشد. وی در زمینه روانشناسی و فلسفه مطالعات عمیقی داشته و به عنوان پزشک نیز به فعالیت مشغول بود”(آلوت، 1380 :414). فلسفه پراگماتیسم وی را “عملگرایی” و یا “اصالت دادن به عمل” در زبان فارسی ترجمه کرده‌اند.نخستین نشانه های فروپاشی اندیشه های کلاسیک در زمینه ی روان شناسی را باید در نظریه های ویلیام جیمز جست.
” او نخستین کسی است که اصطلاح “جریان سیال ذهن” را البته در حوزه علم روان شناسی به کار برده است. از نظر ویلیام جیمز آگاهی انسان ترکیبی است از تمامی تجربیات گذشته و اکنون او. این تجربه ها در ذهن آدمی مدام در حال تغییر هستند. در هنگام اندیشیدن نیز ما بدون این که بخواهیم، درمعرض هجوم بسیاری از تجربه های ذهنی قرار داریم، یعنی در عین حال که برخی از اندیشه ها را برمی گزینیم، تجربه های ذهنی دیگرمان نیز بر آن ها تأثیر می گذارند و از این رو هیچ اندیشه ای هرگز به هنگام بازگشت به ذهن، عیناً دارای صورت پیشین خود نیست و اصالت نخستین خود را ندارد. ویلیام جیمز این بحث را بیش از سه دهه قبل از خلق و انتشار نخستین آثار جدی جریان سیال ذهن مطرح کرده بود، اما بعد ها همین دشواری انعکاس دقیق محتویات ذهن مهم ترین دغدغه ی نویسندگان این شیوه شد. ترفند ها و تکنیک های به کار گرفته شده برای نزدیک شدن هرچه بیشتر به سازوکار جریان افکار در ذهن، خود برجسته ترین ویژگی ها و تکنیک های داستان نویسی جریان سیال ذهن را تشکیل می دهد”(بیات، 1390 :27-30).

او معتقد بود که پذیرش کثرت، سیلان و نامتعین بودن همه چیز و دیدگاه واقع‌بینانه و مبتنی بر عقل موجود نسبت به همه جنبه‌های تجربه بشری در کانون تفکرانسان قرار دارد؛ اگر فکر و اندیشه‌ای مؤثر واقع شود، از نوع فکر و اندیشه واقعی است؛ و مادام که سبب دگرگونی در زندگی شود، پرمعنا و ارزشمند خواهد بود. از نگاه او، حقیقت یک امر مطلق ثابت و تغییر ناپذیر نیست بلکه در اثر فعالیت انسان ابداع یا ایجاد می‌شود. علاوه بر آن، بین حقیقت و خیر پیوندی تنگاتنگ وجود دارد: آنچه حقیقت است تبدیل به خیر می‌شود.
2-4-4 هانری برگسون
“یکی از فیلسوفان معاصر که به طور جدی بر معمای زمان خود را متمرکز کرده است، هانری برگسون8 (1941-1859) است. او از سال 1900 تا 1924 در کلژ دوفرانس استاد بود و به عنوان فیلسوفی کم نظیر نه فقط برای شمار اندکی از نخبگان بلکه برای گروه وسیعی از طبقات و اقشار جامعه نقش عمده ای را ایفا کرد. آثار او پر فروش ترین کتاب ها در سراسر اروپای غربی بود و در سال 1927 برنده جایزه ادبی نوبل شد. تحلیل او از زمان و آنچه با زمان به نحوی پیوند و خویشاوندی دارد، هنوز هم مورد توجه است”(اریکسن،1385، 235).
“او را فیلسوف هنرمندان می نامند. گزارش برگسون از تداوم و دیرند9، خبر از کوشش های برجسته ترین نویسندگان جریان سیال ذهن برای ارائه ی هنرمندانه سیلان حیات روحی می داد. آثار وی که اوایل قرن بیستم در همه محافل مورد بحث بود، به خلق محیطی فرهنگی کمک کرد که درآن شیوه جریان سیال ذهن سر برآورد. مفاهیمی چون زمان و ذهن، که برگسون فلسفه اش را با آن ها آغاز کرده بود، بعدها به مفاهیم کلیدی داستان نویسی جریان سیال ذهن تبدیل شدند”(بیات،1390 : 29-30).
“از نظر برگسون، زمان یک تداوم است که ما می توانیم آن را احساس کنیم و به دشواری می توانیم آن را در چارچوب مفاهیم حبس کنیم… فکر همیشه به دنبال بی حرکتی، سکون و واقعیت های محدود شده می گردد، در حالی که زندگی واقعی یک جریان است”(اریکسن،1385: 236).
“مسئله “جدایی ناپذیری ما از گذشته” که برگسون آن را در قالب نظریه “دیرند” مطرح کرد، مورد توجه بسیاری از نویسندگان این عصر از جمله پروست، جویس، فاکنر و وولف قرار گرفت. جوهر کل آثار برگسون در برخورد اولیه او با این مفهوم اساسی و بنیادین نهفته است که رشد ذهن فرایندی است شامل پیشرفت ارگانیک متداوم و پیوسته که بر اثر آن توانایی حفظ خاطرات گذشته ما را قادر می سازد آزادانه رو به آینده حرکت کنیم”(بیات، 1390: 31).
برگسون در یکی از کتاب هایش می نویسد: “همانگونه که یک سمفونی با جنبشهای منظمی که منشاء تولید آن هستند لبریز می شود، زندگی روحی/معنوی مان توسط زندگی مغزی/فکری شکل میگیرد. مغز هوشیاری را حفظ میکند، احساسات و تفکرات کشش عصبی را در زندگی ایجاد میکنند، و نتیجتاً اینها قادر به پیگیری عملکرد موثر میگردند. ذهن ارگان توجه به زندگی است.”
“دیدگاه های برگسون، به ویژه درباره ی دو مفهوم حافظه و زمان، برچند تن از نویسندگان پیشگام در خلق آثار جریان سیال ذهن از جمله جویس، وولف و فاکنر تأثیر گذاشت اما تأثیر او بر مارسل پروست بسیار عمیق و در حدی بود که پروست را اغلب شیفته ی او می دانند… مفهوم حافظه که در قلب مطالعات برگسون جای داشت در رمان پروست مفهومی بنیادین است و تلقی برگسون از مفهوم زمان و تقسیم آن به زمان بیرونی و زمان درونی بیش از هر اثر دیگری در داستان در جستجوی زمان از دست رفته مورد توجه واقع شده است”(بیات، 1390: 34).
2-5 دگرگونی جهان بینی داستان نویسان، و دگردیسی رمان
برخی داستان‌نویسان کوشیدند تا با تغییر بنیان روایت ، شیوه روایت ذهنی را در داستان جانشین روایت‌های معمولی کنند، و با گام‌های اولیه خود، راهی برای نوشتن این‌گونه داستان گشودند.
“از سال 1920 دگردیسی رمان با تغییرات اساسی همراه بوده است.نویسندگان بزرگی که اولین مرحله این دگردیسی را به وجود آوردند پروست، جویس، موزیل، کافکاو… بودند. با این نویسندگان رمان از مقتضیات تازه ای تبعیت می کند: واقعیتی را ارائه می کند که یکجا و بلافاصله قابل درک نیست و همین جنبه بود که ابتدا خوانندگان را پریشان کرد. با این وجود امروزه هر کسی اثر پروست و جویس را می خواند، بی آنکه دچار دشواری محسوسی شود”(سیدحسینی، 1384 :1062و1063).
“در فضای فکری و فرهنگی متأثر از پیشرفت های علم روان شناسی، پیدایش صنعت سینما، حرکت جهان به سوی ماشینی شدن، و با دگرگونی جهان بینی رمان نویسان در آستانه جنگ جهانی اول، شیوه داستان نویسی دگرگون شدو ظهور نویسندگانی چون جیمز جویس، مارسل پروست و ویلیام فاکنر دوره دیگری را در داستان نویسی رقم زد که در آن مسائلی چون درون گرایی، عدم ارتباط میان نویسنده و خواننده، معما گونه بودن رمان، بی توجهی به عنصر طرح، و اهمیت دادن به شخصیت به جای حادثه پردازی، آثار داستانی را به کلی متحول کرد. نویسندگان این داستان ها، وقایع را به صورتی ظاهراً آشفته و بدون تسلسل عرضه کردند، زبان آن را به شعر نزدیک کرده، توجه به عالم ذهن و ذهنیات شخصیت های داستانی را مرکز توجه قرار دادند، و خواننده در تنگنای سازماندهی حوادث از هم گسیخته داستان گرفتار شد. در این دوره داستان نویسان از سویی با میراث مکتب ها و نهضت های ادبی باقی مانده از قرن نوزدهم روبه رو بودند، و از سویی تحت تأثیر جریان نیرومندی بودند که با عنوان “مدرنیسم” هر حرکت فکری و فرهنگی را تحت الشعاع قرار می داد”(بیات،1390 :5و6).

  • 2