span>

نظریه های شخصیت از نظر موضوعات مربوط به ماهیت انسان تفاوت دارند. هر نظریه شخصیت، فرض های آفریننده آن را در مورد انسان منعکس می کند. این فرض ها بر ابعاد گسترده ای استوار هستند که نظریه پردازان شخصیت مختلف را مجزا می کنند. برداشت هر نظریه پرداز از انسان، با توجه به پنج بعد قابل بررسی است:1- اولین بعد، جبرگرایی در برابر انتخاب آزاد است. آیا نیروهایی که کنترلی بر آنها نداریم رفتار و شخصیت ما را تعیین می کنند، یا این که می توانیم چیزی باشیم که آرزویش را داریم.2- بدبینی در برابر خوش بینی است. به طور کلی، نظریه پردازان شخصیتی که به جبرگرایی اعتقاد دارند، بدبین هستند (اسکینر مستثنی است) در حالی که آنهایی که به اراده آزاد معتقدند، معمولاً خوشبین اند. (محمدی، 1384). 3- سومین بعد برای در نظر گرفتن برداشت نظریه پردازان از انسان، علیت در برابر غایتمندی است. آیا علت این که افراد به این صورت رفتار می کنند اتفاقاتی است که در گذشته برای آنها پیش آمده یا اینکه چون آنها در مورد آنچه در آینده روی خواهد داد. انتظارات خاصی دارند، به این صورت رفتار می کنند. 4- چهارمین موضوعی که نظریه پردازان شخصیت را مجزا می کند، نگرش آنها نسبت به عوامل تعیین کننده هشیار در برابر ناهشیاری رفتار است. آیا افراد معمولاً از کاری که انجام می دهند و این که چرا آن را انجام می دهند، آگاهند یا این که نیروهای ناهشیار بر آنها تأثیر می گذارند و آنها را به سمت عمل کردن سوق می دهند بدون این که از این نیروهای زیربنایی آگاه باشند؟5- مسئله پنجم به عوامل تأثیرگذار زیستی در برابر اجتماعی بر شخصیت مربوط می شود. آیا افراد عمدتاً مخلوقات زیستی هستند یا این که شخصیت آنها عمدتاً توسط روابط اجتماعی شان شکل می گیرد؟ مشخص ترین عنصر این موضوع، وراثت در برابر محیط است. یعنی آیا ویژگی های شخصی بیشتر حاصل وراثت است یا محیط آنها را تعیین می کند؟
موارد فوق و سایر موضوعات اساسی که نظریه پردازان شخصیت را مجزا می کنند نه تنها به اصطلاحات متفاوت، بلکه به نظریه های شخصیت کاملاً متفاوتی انجامیده اند. ما نمی توانیم با اختیار کردن یک زبان مشترک، تفاوت های میان نظریه های شخصیت را از بین ببریم. این تفاوت ها، فلسفی و بسیار عمیق هستند. هر نظریه شخصیتی، شخصیت خالق آن را منعکس می کند و هر خالقی گرایش فلسفی منحصر به فردی دارد که تجربیات کودکی، ترتیب تولد، جنسیت، آموزش، تحصیلات و الگوی روابط میان فردی تا اندازه ای آن را شکل داده اند. (محمدی، 1384)
هر یک از نظریه های شخصیت که براساس سالهای تحقیق و بررسی در زمینه بالینی و یا مشاهده رفتارها در شرایط آزمایشگاهی به دست آمده اند، بینش و فهم شگفت انگیزی را درباره ماهیت انسان به دست می دهند. این نظریه ها حاصل درک بسیار بالا و هوشمندانه افرادی است که هر کدام دیدگاه نظری منحصر به فردی را در مطالعه نوع انسان به کار گرفته اند. نظریه های شخصیت با این که همسوی یکدیگر نیستند، اما هر یک چیزهای اساسی و مهمی برای گفتن دارند. اصولاً ریشه اختلاف بین نظریه ها را باید در سه عامل جستجو کرد:
1- پیچیدگی موضوع شخصیت
2- شکل گیری نظریه ها در شرایط تاریخی و زمینه های شخصی متفاوت نظریه پردازان
3- این واقعیت که روانشناسی خود علم نوپایی است (کریمی و همکاران 1383)
2-1-3-2 رویکرد روانکاوی:
اگرچه ارائه نظریاتی درباره شخصیت را می توان به بقراط1 حکیم (در سال 400 از میلاد مسیح) نسبت داد اما در دوران معاصر، برای اولین بار زیگموند فروید2 بود که اولین تئوری جدید و جامع درباره عناصر تشکیل دهنده شخصیت را مطرح ساخت. (لطف آبادی، 1374 به نقل از حامدی،1382)
نظریه شخصیت بیش از هر فرد دیگری، تحت تأثیر زیگموند فروید قرار داشته است. نظام روانکاوی3 او اولین نظریه رسمی شخصیت بود و در حال حاضر مشهورترین آنهاست. در واقع نفوذ فروید به قدری عمیق بوده است که به رغم ماهیت بحث انگیز بودن آن، کاروی برای بیش از یک قرن بعد “گسترده ترین سبک پذیرفته شده برای بحث درباره شخصیت” باقی خواهد ماند.
فروید سه سطح هشیاری – هشیار، نیمه هشیار و ناهشیار – را مطرح می کند که به توصیف درجه ای می پردازد که در آن رویدادهای روانی در دسترسی به آگاهی تفاوت دارند. مهم ترین رویدادهای روانی در ناهشیار روی می دهد.(حامدی،1382)
در نظریه فرویدی، ساخت روانی انسان در بردارنده سه مؤلفه ساختاری نهاد، خود و فراخود است. نهاد هسته غریزی شخص را نشان می دهد که غیر منطقی، تکانشی و مطیع اصل لذت است. نهاد برای به دست آوردن ارضاء امیال غریزی از اعمال بازتابی و تفکر فرآیند اولیه استفاده می کند. “خود” مؤلفه منطقی شخصیت را ارائه می دهد و تحت فرمان اصل واقعیت است. وظیفه خود، از طریق تفکر فرآیند ثانویه، عبارت است از فراهم آوردن یک برنامه عمل مناسب برای فرد تا تقاضاهای نهاد را در درون ممنوعیت های دنیای اجتماعی و هشیاری فرد ارضا کند. فرا خود، ساختار پیشرفته نهایی و شاخه اخلاقی شخصیت را نشان می دهد (منصور، 1378).
شرح فروید از رشد روانی جنسی بر پایه این قضیه قرار دارد که جنسیت به هنگام تولد آغاز می شود و بعد از آن از طریق یک مجموعه نواحی شهوت زا که به گونه زیستی تعریف شده است، پیشرفت می کند. فروید سه نوع اضطراب: واقعیت، روان رنجور و اخلاقی را تشخیص داد. به اعتقاد وی اضطراب به عنوان یک علامت هشدار دهنده به خود که از سوی تکانه های غریزی تهدید می شود عمل می کند “خود” در پاسخ به این علامت یک تعداد مکانیسم دفاعی را از جلسه والایش، سرکوبی، فرافکنی، جابجایی، دلیل تراشی، واکنش سازی و واپس روی به کار می برد(منصور و دادستان، 1376).
نظریه فروید بر پایه مفروضه های اساسی معینی در ارتباط با ماهیت انسان قرار دارد. نظریه روان تحلیل گری بازگو کننده موارد زیر است(حامدی، 1382):
1- پایبندی شدید به مفروضه های جبرگرایی، غیر منطقی بودن، تغییر ناپذیری، تعادل حیاتی و شناخت پذیری.
2- پایبندی متوسط به مفروضه های کل نگری، سرشتی نگری و درون کنشی.
3- پایبند ضعیف به مفروضه ذهنیت
2-1-3-1 رویکرد نوروانکاوی: