ام رضای او هیچ گونه خللی وارد نمی گردد.
فصل دوم :
زندگی نامه ، آثار و سبک شعری مولوی و حافظ
فصل دوم :
زندگی نامه ، آثار و سبک شعری مولوی و حافظ
2-1- زندگی نامه مولوی
2-1-1- اسم و القاب
نام او به اتفاق تذکره نویسان محمد ( تذکره دولتشاه ، ص192 ؛ شوشتری، مجالس المؤمنین ، ص290 ؛ روضات الجنات ، ج4 ، ص198 ؛ هدایت ، ریاض العارفین ،ص57 ) و لقب او جلال الدین است و همه مورخان او را بدین نام و لقب شناخته اند و او را جز جلال الدین به لقب خداوندگار نیز می خوانده اند.1 چنان که احمد افلاکی گوید : ” و خطاب لفظ خداوندگار گفته بهاء ولد است.” و در بعضی از شروح مثنوی هم از وی به خداوندگار تعبیر می شود2 و احمد افلاکی در روایتی از بهاء ولد نقل می کند که “خداوندگار من از نسل بزرگ است” و اطلاق خداوندگار به عقیده الوهیت بشر که این دسته از صوفیه معتقدند و سلطنت و حکومت ظاهری و باطنی اقطاب نسبت به مریدان خود در اعتقاد همه صوفیان تناسب تمام دارد چنان که نظر به همین عقیده بعضی از اقطاب (بعد از عهد مغول) به آخر یا اول اسم خود لفظ “شاه” اضافه کرده اند. (فروزانفر، 1387 : 26-25)
لقب مولوی که از دیرزمان میان صوفیه و دیگران بدین استاد حقیقت بین اختصاص دارد در زمان3 خود وی و حتّی در عرفِ تذکره نویسان قرن نهم شهرت نداشته و جزو عناوین و لقب های خاص او نمی باشد و ظاهراً این لقب از روی عنوان دیگر (مولانای روم) گرفته شده باشد.(همان : 26) در منشآتِ قرن ششم القاب را (به مناسبت ذکر جناب و امثال آن پیش از آن ها) با یاء نسبت استعمال کرده اند مثل جناب اوحدی فاضلی اجلی و تواند بود که اطلاق مولوی هم از همین قبیل بوده و به تدریج بدین صورت یعنی با حذف موصوف به مولاناء روم اختصاص یافته باشد و مؤید این احتمال آن است که در نفحات الانس این لقب بدین صورت (خدمت مولوی) به کرّات در طیّ ترجمه حال او بکار رفته و در عنوان ترجمه حال وی نه در این کتاب و نه در منابع قدیم تر مانند تاریخ گزیده و مناقب العارفین کلمه مولوی نیامده است. (فروزانفر، 1387: 27-26) لیکن شهرت مولوی (به مولاناء روم) مسلم است و به صراحت از گفته حمد الله مستوفی(مستوفی، تاریخ گزیده ،ص794) و فحوای اطلاعات تذکره نویسان مستفاد می گردد و در مناقب العارفین هر کجا لفظ (مولانا) ذکر می شود مراد همان جلال الدین محمد است. احمد افلاکی در عنوان او لفظ “سرّ الله الاعظم” آورده ولی در ضمن کتاب به هیچ وجه بدین اشاره نکرده و در ضمن کتب دیگر هم دیده نمی شود. (فروزانفر،26:1387)
2-1-2- مولد و نسب
مولوی در ششم ربیع الاول سال 604 ه. ق. در بلخ زاده شد. (جامی، 1370:461) پدر او محمدبن حسین خطیبی است که به بهاء الدین ولد معروف شده است. و نیز او را با لقب سلطان العلماء‌یاد کرده اند. بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه‌ی او به احمد غزالی می‌پیوست. (افلاکی، 1362، ج2، ص998) مولوی در زمان رحلت پدر (=سال 628 هجری قمری) گام به بیست و پنجمین سال حیات خود می‌نهاد که مریدان بر گرد او ازدحام کردند و از او خواستند که بر مسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد.
همـه کـردند رو بـه فـرزنـدش
کـه تـویی در جـمال مـانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بود
از تو خواهیم جمله مایه و سود
(همان : 193)
او به ارشاد مریدان و دستگیری طالبان پرداخت و ‌یک سال بدین منوال گذشت. “سید برهان الدین محقق ترمذی مرید صدیق و پاکدل پدر مولوی بود و نخستین کسی است که مولوی را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی علاوه بر کمالات اخلاقی و مدارج روحانی، دانشمندی کامل و فاضلی تمام عیار بود.
جان او بود معدن اسرار
همچو خورشید چشمه‌ی انوار
(همان : 179)
ناگهان او بار سفر بست تا به دیدار مراد و مرشد خود، سلطان العلماء در قونیه برسد. شهر به شهر و دیار به دیار ره می‌پیمود. هامون‌های قَفر و خشک را پشت سر می‌نهاد تا این که به قونیه رسید و‌یکسر سراغ سلطان العلما را گرفت. غافل از ان که او‌یک سال پیش از این، خرقه تهی کرده و کالبد جسمانی را در خاکستانِ دنیا نهاده و به ملکوت اعلی پر گشوده است. وقتی سید، نتوانست به دیدار سلطان العلماء نائل شود رو به مولوی کرد و گفت: تو در عالم شریعت و فتوی جانشین پدر شدی، اما در باطن هم علومی‌است که از وی به من رسیده است. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شوی. به دستور سیّد مولوی به ریاضت پرداخت و سه چلّه‌ی متوالی برآورد و پس از این ریاضت معلوم شد که نقد وجود این انسان، پاک و خالی از غل و غش است.” (فروزانفر ، 1387 : 44)
مولوی در آستانه‌ی چهل سالگی مردی به تمام معنی، عارف و دانشمند و جامع علوم و فنون مختلف در دوران خود بود و مریدان و عامه‌ی مردم، چون پروانه بر گردِ شمع وجود او می‌چرخیدند و حصّه‌ها می‌جستند و بهره‌ها می‌بردند. تا آن که قلندری گمنام و ژنده پوش بنام شمس الدین تبریزی به قونیه آمد و با مولوی برخورد کرد و آفتاب دیدارش، قلب و روح او را بگداخت و‌یکسره سودایی و شیداییش کرد و این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته‌ی کوی و برزن کرد تا بدانجا که خود، حال خود را چنین توصیف می‌کند:
زاهد بودم، ترانه گویم کردی
سرحلقه‌ی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچـه‌ی کـودکان کویم کردی
پیوستن شمس به مولوی که در حدود سال 642 ه. ق. اتفاق افتاد ، چنان او را واله و شیدا کرد که درس و بحث و وعظ را به‌یک سو نهاد و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت. و از آن زمان، طبع ظریف و ذوق سلیم او در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرایش اشعار پر شور و حال عرفانی پرداخت.
خضـرش بـود شمـس تبریزی
آن که با او اگر درآمیزی
هیچ کس را به‌یک جوی نخری
پرده‌های کلام را بدری
(سلطان ولد، بی تا : 196)
در پی تبی سوزان و آتشین در روز‌یکشنبه پنجم ماه جمادی الآخر سال 672 ه. ق. وقتی که آفتاب جهانتاب، دامنِ زرنگارِ خود را از پهنه‌ی زمین بر می‌چید، آن آفتاب معرفت و حقیقت نیز پرتو خود را از این جهان خاکی برگرفت و رحلت فرمود.
2-1-3- آثار مولوی
“مولانا زندگی خود را از آغاز تا به انجام در راه کسب معرفت و تهذیب و تکمیل نفس گذرانید، آنی از رشد و کمال‌جویی باز نایستاد و هر دم فضیلتی و کمالی نو پدید می‌آورد. این احتمال دارد که اقوال و گفتار او بیش از آثاری باشند که هم‌اینک به طور مکتوب در دسترس هستند” (زمانی، 1391: 37).
آثار مکتوب مولانا به دو بخش نظم و نثر تقسیم می‌شوند :
2-1-3-1- آثار نظم
2-1-3-1-1- غزلیات
این بخش از آثار مولانا به کلیات یا دیوان شمس معروف شده است ؛ زیرا مولانا در پایان بیشتر آنها به جای ذکر نام یا تخلص خود به نام شمس تبریزی تخلص کرده است (زمانی، 1391: 37). “این کتاب، هم از لحاظ وسعت دامنهی تخیل گوینده در زمینه‌های مختلف فکر و هم از لحاظ اشتمال بر معنای عرفانی و نیز از جهت کثرت ابیات آن (حدود 40000 بیت) اهمیت بسزایی دارد. همین‌طور از جهت خصایص ادبی و فنی و از نظر موسیقی شعر در میان آثار ادبی کاملاً ممتاز است” (حلبی، 1374: 134)
2-1-3-1-2- رباعیات