ی‌کنند: “وضعُ کلِّ شیءٍ فی مَوضِعِه؛ قرارگرفتن هرچیزی در جای خود”.
گفتنی است، عمومی‌ترین تعریف عدالت در اندیشه‌ی سیاسی اسلام، قرارگرفتن هرچیزی در جای خویش، حق را به حق‌دار رساندن، رعایت استحقاق‌ها است.
2-1. عدالت سیاسی19
عدالت سیاسی نیز به معنای کاربرد مصداقی اصل عدل در عرصه‌های نظری و عملی سیاست است و با مفاهیم سیاسی از یک‌سو (مانند قدرت، مشروعیت، آزادی، برابری، اطاعت و اجبار سیاسی) و از سوی دیگر عناصر و نهادهای عینی اعمال قدرت هم‌چون حکومت، روش تولید و توزیع قدرت سیاسی در ارتباط است.
در اندیشه‌ی سیاسی غرب “عدالت سیاسی” معانی متعدّدی دارد و به گفته پرلمان، چند معنایی بودن واژه‌ی عدالت باعث کاربرد آن به‌گونه‌های گوناگون شده‌است و برشمردن همه‌ی این معانی ممکن نیست. وی چند معنای آشتی‌ناپذیر این واژه را چنین بیان می‌کند:
1. به هرکسی چیزی یکسان تعلق بگیرد؛
2. به هرکس متناسب با شایستگی‌اش چیزی اختصاص یابد؛
3. به هرکس متناسب با کارکرد و تولیداتش چیزی اختصاص یابد؛
4. به هرکس متناسب با نیازهایش چیزی تعلق بگیرد؛
5. به هرکس متناسب با رده و طبقه‌اش چیزی تعلق بگیرد؛
6. به هرکس متناسب با آن‌چه قانون برای وی در نظر‌‌‌گرفته چیزی اختصاص یابد.
پرلمان پنج معنای نخست را اخلاقی و معنای ششم را حقوقی و محافظه‌کارانه می‌داند. او همه‌ی معانی یادشده را نقد می‌کند. پرلمان نکته مشترک در تعاریف یاد شده را در بیان از معنای صوری عدالت یعنی عمل به‌گونه‌ی برابر می‌داند. وی عقیده دارد هم مفاهیم انتزاعی عدالت و هم مفاهیم انضمامی آن، از حیث معنا متعدّد و متکثرند؛ زیرا اختلافات ارزشی در گذشته و حال در همه‌ی جوامع و هم‌چنین تغییر ارزش‌های اجتماعی در گردونه‌ی زمان، باعث تغییر در شیوه‌ی اعمال عدالت و مفاهیم انضمامی آن شده‌است.20
3-1. سیر مفهومی عدالت در اندیشه‌ی سیاسی غرب
آشنایان با تاریخ فلسفه به‌خوبی می‌دانند که اصل “عدالت”، یکی از پر ماجراترین و جنجال‌برانگیزترین اصول در تاریخ حیات فکری و اجتماعی انسان بوده‌است. این سیر فکری را می‌توان از دیدگاه‌های مختلفی بررسی و تقسیم‌بندی کرد.
به‌عنوان مثال اگر ملاک، تقدّم فرد یا جامعه باشد، می‌توان روی‌کردهای مختلف جریانات فکری غرب را در این‌باره در سه گروه تقسیم کرد:
گروهی، از عدالت تفسیر کمونیستی یا اجتماعی کردند و مطابق آن، جامعه را اصل قرار دادند و مصالح فرد را فدای مصالح جمع نمودند. گروه دیگر، از عدالت تفسیر کاپیتالیستی یا فردگرایانه کردند و آن را با دادن بهای بیش از حد به فرد و ارزش‌های فردی مساوی دانستند. گروه سومی هم پا به عرصه‌ی وجود نهادند که عدالت را مساوی با سودگروی تلقّی می‌کردند.
از نگاه دیگری نیز می‌توان سیر مفهومی عدالت در اندیشه‌ی سیاسی غرب و نظریّات گوناگون در این‌باره را در سه دیدگاه خلاصه کرد:
دیدگاه نخست عدالت را در مطابقت با قوانین آسمانی می‌داند. اگر رفتارهای انسانی با اصول، قواعد و قوانین ثابت آسمانی مطابقت داشته‌باشد، این رفتار عادلانه محسوب می‌شود. این نظریه در یونان باستان و قرون وسطا تفاوت داشته‌است. یونانیان باستان به‌ویژه افلاطون معتقد بودند که هر موجودی نوعی عالی در عالم مثالی دارد و عدالت نیز دارای وجود مثالی است. افلاطون عدالت را در اصل ویژگی نفس فرد می‌داند که در جامعه انعکاس می‌یابد. با تحقّق این فضیلت در فرد، هریک از قوای سه‌‌‌گانه‌ی عقل، خشم و شهوت در جای خود قرارمی‌گیرند و نظم خاصّی بر روابط آن‌ها حکم‌فرما می‌شود و هرکدام وظیفه‌ی خود را عهده‌دار می‌گردد. همه‌ی قوای نفسانی مانند خشم و شهوت باید زیر فرمان عقل قرار‌‌گیرند. حکومت نیز شایسته‌ی خردمندان و حکیمان است و بنابر عدالت، طبقه‌ی پاس‌داران و توده‌ی مردم باید در جای خود قرار‌‌گیرند و حکیمان بر آنان حکومت کنند و هرکس به کار ویژه‌ی خود مشغول شود و از آن تخطّی نکند.
ارسطو اما عدالت را اعطای حق به سزاوار آن می‌داند. او عدالت را فضیلتی برمی‌شمارد که به موجب آن باید به هرکس آن‌چه را دارد که حق اوست و سزاوار آن است. فضیلت هرچیز در حدّ وسط است و این حد نیز طبیعی به‌شمار می‌رود.
مسیحیان قرون وسطا عالم ملکوت و آسمانی را ‌به‌جای عالم مثالی قرار می‌دهند و عدالت را در مطابقت با آن قوانین آسمانی شریعت می‌دانند.
دیدگاه دوم عدالت را به مفهوم مطابقت با قوانین طبیعی و قانون طبیعت معرّفی می‌کند. برای آشنایی با عدالت ابتدا قانون حاکم بر طبیعت را باید شناخت و بعد خود را با آن هم‌آهنگ کرد. برای رسیدن به عدالت باید نظم حاکم بر طبیعت را شناخت. چه‌کسی می‌تواند نظم طبیعی حاکم را بشناسد و بر اساس آن قوانین عادلانه را وضع کند؟ هابز معتقد است که حاکم (لویاتان) می‌تواند این قانون را بشناسد و وضع کند وگرنه اداره‌ی این حاکم تبدیل به قانون می‌شود. در حالی که بعدها جان لاک به اراده‌ی اکثریت پرداخت. وی قانون عادلانه را درصورت رضایت و اراده‌ی اکثریت وضع‌شدنی می‌داند. عدالت در اوایل دوران مدرن در مطابقت با قانون طبیعت دانسته می‌شد، ولی در این اواخر متفاوت است.
دیدگاه سوم با دیدگاه روسو درافکنده شد. روسو اراده‌ی عمومی را مطرح می‌کند. وی معتقد است که عدالت در مطابقت با قوانین عمومی پدیدار می‌شود. روسو معتقد است برای عادلانه گردیدن قانون، باید آن را با منافع جمعی مطابق نمود، نه منافع اکثر یا منافع حاکم.
هابرماس نیز نظریه‌ی اجماع توافق و تفاهم را مطرح می‌کند. وی بر اساس این نظریه، معتقد است که برای برقراری عدالت، نظام سیاسی باید بر تفاهم و توافق مبتنی باشد.
جان راولز نیز از کسانی است که بر منافع و اراده‌ی عمومی تأکید می‌کند. وی عدالت را ‌‌‌‌‌‌‌‌به‌مثابه‌ی انصاف می‌داند و انصاف را تأمین منافع همگان می‌شمارد. از این‌رو، راولز مفهومی جدید از عدالت را درمی‌افکند که در ادامه به‌طور مبسوط خواهد‌آمد.
فصل دوم
توصیف
1-2. اهمیت و جایگاه ‌نظریه‌ی‌ راولز
راولز از مهم‌ترین فلاسفه‌ی سیاسی قرن بیستم و حتّا به تعبیر پاره‌ای اندیش‌مندان، شاخص‌ترین چهره‌ی فلسفه‌ی سیاسی این قرن می‌باشد. آثار این فیلسوف بحث‌انگیز و تأثیرگذار، بیش از پنجاه سال است که چاپ می‌شود و این نوشته‌ها به‌طور فزاینده‌ای در طول این مدّت، فلسفه‌ی سیاسی در سراسر جهان را تحت تأثیر قرار داده‌است. البته تا پیش از انتشار کتاب ‌نظریه‌ی عدالت در 1971، او هیچ‌گونه شهرتی در محیط آکادمیک نداشت، اما بعد از انتشار این اثر، بلافاصله مورد توجّه صاحب‌نظران قرارگرفت؛ تـا جایی‌که بـرخی این کتاب را بـا آثار فلاسفه‌ی بزرگی مانند افلاطون، جان استورات میل و کانت مقایسه کرده‌اند. بنابراین بی‌دلیل نیست که اثر یاد شده تا کنون به بیست‌وهفت زبان ترجمه شده‌است و پس از گذشت تنها ده سال از چاپ کتاب ‌نظریه‌ی عدالت، کتاب‌‌‌نامه‌ی موضوعی نوشته‌های مرتبط با اندیشه‌ی راولز به بیش از 2500 مورد رسید و این رقم درحال حاضر پنج هزار عنوان را دربر می‌گیرد که این حجم گسترده شامل معرفی‌ها، بازخوانی‌ها، تفسیرها و نقدها می‌باشد. جالب این‌جا است که تنها فلاسفه و اندیش‌مندان سیاسی به‌ آراء وی نپرداخته‌اند، بلکه متفکران مشهوری که اساساً در سایر حوزه‌ها نیز به نظریه‌پردازی اشتغال داشته‌اند، به شرح و بسط و بررسی دیدگاه‌های این اندیش‌مند پرآوازه اقدام ورزیده‌اند که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به توماس ناگل21 فیلسوف برجسته‌ی آمریکایی عالم متافیزیک، معرفت‌شناسی و فلسفه‌ی اخلاق اشاره کرد.
هم‌چنین کتاب ‌نظریه‌ی عدالت، راولز را در زمره‌ی فیلسوفان طراز نخست لیبرالیسم جهان قرارداد؛ هم‌چنان‌که این اثر را مهم‌ترین اثر فلسفه‌ی سیاسی لیبرالیسم در نیمه‌ی دوم قرن بیستم می‌دانند. گفتنی است که در نیم‌قرن اخیر نوشته‌های او صرف دفاع از بخش اساسی تزهای فلسفه‌ی سیاسی آنگلو‌امریکن با محوریت لیبرالیسم شده‌است و بسیاری تجدید حیات نظریه‌پردازی لیبرالی را از دهه‌ی هفتاد به بعد، مدیون وی می‌دانند و این درحالی است که تا قبل از این دهه، اثر خلاقه‌ای در زمینه‌ی اندیشه‌ی سیاسی، که تا این حد جدل‌انگیز باشد، پدید نیامده بود و درواقع اثر راولز برای تفکر سیاسی و اقتصادی در چارچوب سنّت لیبرالی، انگیزه‌ای بی‌نظیر برای بازسازی و تجدید حیات فراهم آورد.
2-2. بیان نظریه
‌‌همان‌گونه که بیان گردید، ‌نظریه‌ی عدالت جان‌راولز در سنّت کانتی قرار دارد. بحث او درباره‌ی عدالت معطوف به ساخت جامعه به‌طور کلی و نهادهای تشکیل‌دهنده‌ی آن است. نهادهای اجتماعی شیوه‌ی دست‌رسی افراد به منابع را معی