ینانه به دو طرف این موضوع، این پرسش مطرح میشود که چرا امروزه جهان اسلام به وضعیت کنونی درآمده است. پیشفرض هر گونه مقایسه، پذیرش پارهای شباهتها و همسانیها میان دو طرف تشبیه و مقایسه است. واقعیت این است که شرق و غرب از دیرزمان و به رغم همه مشکلات و موانع بر سر ارتباطات، تعاملات فکری و غیرفکری عمیق و سودمندی داشتهاند. غرب را نمیتوان جهانی کاملاً متفاوت و بریده و بیگانه از شرق دانست. تا آنجا که شواهد دینی و تاریخی بیان میکند، هم? پیامبران بزرگ از شرق برخاستند13 و خاورمیانه خاستگاه بزرگترین پیامبران و مؤسسان ادیانی بوده است که در غرب شهرت و رواج دارند و از همین مناطق بود که مبلغان و مبشران زیادی به مناطق مختلف اروپا عزم سفر کردند و ضمن تبشیر مردم را به پذیرش مسیحیت ترغیب کردند و البته موفق هم شدند. از این گذشته، شرق و غرب مناسبات تجاری قویی داشتهاند که نمیتوان تأثیر آن را در صرف مراودات اقتصادی و تجاری دانست. تبادل اندیشه از راههای زیادی صورت گرفته و میگیرد که یکی از آنها سفرهای تجاری و ارتباطات اقتصادی مردمانی بوده که نگرشهای فکری و دینی گوناگونی داشتند. به شهادت تاریخ، تحولات تمدنی در جهان اسلام و پیشرفتهای علمی و فرهنگی تأثیر عمیقی بر غرب نهاد، تا جایی که بزرگترین دستاورد مثبت جنگهای صلیبی برای غربیهایی که به ظاهر در این جنگها شکست خوردند و خسارتهای انسانی و مالی فراوانی متحمل شدند، آشنایی با جهان پیشرفته اسلام بود که غرب را از خواب بیدار کرد و مشتاق جنبههای اثباتی تمدن خود کرد.
از سوی دیگر، شرق به رغم همه عقبماندگیها، صدها سال است که به طور جسته و گریخته از اخبار غرب و دستاوردهای آن آگاه شده و کوشیده است که برای حل مشکلات خود و دفع تعرضات همسایگان ِمتجاوز، از سازو کارهای نظامی مغربزمین آگاه شود و از آن به سان برگ برندهای استفاده کند. به جرأت میتوان گفت که در جهان اسلام تنها ابزارهای نظامی و برگهای نیرومند جنگی بود که برای فرمانروایان شرقی جذابیت داشته و البته جنبههای دیگری از هنر که میتوانست اسباب عیش و خوشی اصحاب دربار را فراهم کند. اما به رغم سابقه طولانی این مناسبات و ارتباطات، متأسفانه در جهان اسلام گروهی خود را از نظر منطق نظری و عملی هیچگاه نیازمند غرب ندانستند و گاه با غروری جاهلانه گمان کردند با بیارزش کردن ارزشهای واقعی بهدستآمده در مغربزمین که حاصل و دسترنج زحمات فراوان کسانی بود که زندگی و رفاه خود را صرف دانستن و یافتن کرده بودند، میتوانند تشخصی برای خود قائل شوند. این گروه خوشخیال و سادهانگار که گویی از همه اخبارعالم بیخبرند، تصور کردهاند که همه آنچه غرب به دست آورده، محصول مصادره و غارتگری است. اینان، بر خلاف گروهی دیگرند که تصور میکنند که در مبادی فکری و عقلی (به ویژه الهیاتی و کلامی) مردمان آن سوی عالم تحولی رخ داده است و همه دستاوردهای امروزی ناشی و ناتج از همان تحول فکری است.
با ملاحظه همه این جوانب، بسیاری از کسانی که بنا به علایق دینی یا سلایق ملی، در اندیشه اعتلای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی جهان اسلام و ایران بودهاند، این پرسش را مطرح کردهاند که چرا جهان اسلام، به رغم گذشته درخشان و سوابق تمدنی در وضعیت نامطلوبی به سر میبرد و هنوز هم دورنمای مطمئن و روشنی برای این مناطق وجود ندارد. این گروه کسانیاند که دیگر صرف افتخار به گذشته نمیتواند آنان را اقناع کند و بر این نکته تأکید دارند که اگر این بخش از جهان فاقد سابق درخشانی بود، شاید وضعیت موجود را راحتتر میپذیرفتیم ولی آن گذشته درخشان و این شرایط فعلی هم به لحاظ نظری وهم به لحاظ عملی ناپذیرفتنی است. به بیان دیگر، رشد و شکوفایی تمدن و فرهنگ غرب طی سدههای اخیر که شکلی اعجابانگیز و خیرهکننده و فراگیر داشته، همیشه این پرسش را در سطوح مختلف نخبگان و تودههای مردم مطرح کرده است که راز این تحول بزرگ در چیست. این مسئله آن قدر واضح و انکارناپذیر است که هیچ یک از نقاط منفی یا منفیبافیها علیه این تمدن نمیتواند سئوال و پرسش مذکور را بلامحل کند. قطعاً کسانی که در این سوی گیتی رخدادهای آن سوی جهان را نظاره میکنند، بنا به سوائق فکری، دینی و ملی خود دیدگاههای متفاوتی دارند. این مسئله زمانی برای ما جنبه جدیتری مییابد که سوابق تمدنی درخشان خود را در نظر میگیریم و با حسرت از گذشته و تأسف بر حال بدان مینگریم.
حال اگر نگاهمان را به شرایط خاص ایران معطوف کنیم، در صد و پنجاه سال اخیر این سؤال همواره فراروی اندیشوران ما بوده است. وقوع جنگهای خانمانسوز با روسیه و انعقاد دو قرارداد گلستان و ترکمانچای هر چند از دیدگاه بسیاری فقط حامل پیامدهای منفی و ویرانگر بود، ولی از منظری دیگر باید همین جنگها و شکستهای خوارکننده را به سال سیلیهای سختی بدانیم که جامع? عقبمانده و راکد ایران را به بیداری واداشت. کافی است نگاهی به یادداشتهای مختلف جهانگردان یا ایرانیان سفرکرده به فرنگ بیندازیم وعمق عقبماندگی و ناامیدی و استیصال آنان از بهبود وضعیت را دریابیم. با این نگاه، شاید بتوانیم این حملات و شکستهای پی در پی را – در عین تلخی و ناگواری – موهبتها و الطافی بدانیم که شکلی مخوف وهولناک داشت، ولی سرآغازی بود برای بیداری ایرانیان و اندیشیدن آنان در باب علل وعوامل عقبماندگی.
در مواجهه با این وضعیت اسفبار، عدهای تنها آیه یأس خواندهاند و هر گونه امیدی را نابجا دانستهاند. کسان دیگری که کور سویی از امید داشتهاند، در حل این مشکل تاریخی راهحلهای متفاوتی ارائه کردهاند. جمعی بر این باور بودهاند که ما باید یکسره از تمام ارزشها و سنتهای دینی و ملیمان دست برداریم و پس از وداع کامل با گذشته، همچون لوح سپیدی شویم در اختیار ارزشهای تمدنی مغرب زمین. در نظر این گروه، میراث تمدنی ما امروزه کاملاً عقیم است و مغربزمین بست? کاملی است که باید یکسره آن را پذیرفت تا به دستاوردهایی مشابه دست یابیم. شاید عدهای تصور کنند که این گروه لزوماً و تنها برای تحقیر ملی شعارهایی مثل این که “از فرق سر تا نوک پا باید غربی شد،” دادهاند.14 شاید این مطلب در مورد عدهای نیز به واقع صادق باشد، ولی نباید آن را به همه تعمیم داد. وجه دیگر این انگاره، ناشی از مبانی فلسفی و معرفتشناسانه غرب است که بر این نکته تأکید دارد که آنچه غرب را غرب کرد، مجموعهای از مؤلفههاست که به سان منظومهای در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند و چون اجزای یک مرکب در یک فرایند شیمی، عمل میکنند. اما در سوی دیگر نیز کسانی بودهاند که حل مشکل را در خود جستجو میکردهاند و بر این باور بودهاند که خطاست که نسخه بیماری را به بیمار دیگری بدهیم و سادهدلانه منتظر بهبود بیمار باشیم. حال آیا این دو دیدگاه را نمیتوان دیدگاههایی افراطی دانست که هر یک حظی از صواب و بهرهای از درستی را در خود جای داده است؟ اگر چنین باشد ما زمانی خواهیم توانست به بازسازی هویت ملی و دینی خود موفق شویم که ابتدا عناصر مثبت خودی را با عناصر مثبت بیرونی درهم آمیزیم و سپس با همتی همگانی، خواهان زندگی بهتری باشیم.

در اینجا دیدگاه افراطی دیگری هست که تمامی گناه و تقصیر را به گردن دیگرانی میاندازد که ضمن بستن هم? راههای تعالی و رشد، به یغماگری و چپاول دیگران از جمله کشور ما پرداختند. در تحلیلی واقعبینانه هرگز نباید نقش منفی و ویرانگر عوامل بیرونی را دست کم گرفت و از آزمندی و ولع آنان برای غارتگری و چپاول غافل شد. رقابتها و حسادتها که خاستگاههای شخصی، ملی و دینی و غیره دارد و چه بسا کار را به خشونت و وحشیگری و جنگ و جنایت بکشاند، موضوعی است که همیشه وجود داشته است، اما نباید فراموش کرد که بسیاری از اوقات همین دشمنان عاقل بودهاند که کسانی یا قومی را بلند کردهاند و به همین دلیل بوده که در ادبیات کهن ما نیز به درستی و زیرکی گفتهاند که دشمن دانا بلندت میکند و دوست نادان بر زمینت میزند. با این حساب، نباید اولاً وجود دشمنیها و رقابتهای ناسالم را انکار کرد – موضوعی که عدهای آن را انکار کردهاند و یکی از عوامل مهم عقبماندگی را نادیده گرفتهاند و در نتیجه، نقش عامل درونی را چنان پررنگ کردهاند که گاه موضوع تا مرز سرخوردگی و نومیدی پیش رفته است – و از سوی دیگر، نباید دچار آفت خودفریبی شد و همه عیبها و مشکلات را از چشم دیگران دید. آدمی اگر بیمار شد، نباید دچار عارضه انکار بیماری شود یا از آن شرم داشته باشد و نیز نباید اگر محیط ناسالم و غیربهداشتی است، بدا