ت، نسبی‌گرایی در باورها حاصل تردید در ارزیابی باورهای متنوع است؛ باورهایی که دیگر نمی‌توانیم درباره آن‌ها از موضعی مطلق‌گرایانه حکم کنیم.
نسبی‌گرایی راهی برای خروج از بن‌بست در مورد باورهای متنوعی است که با یکدیگر ناسازگار یا به تعبیری متناقضند. نسبی‌گرا با یافتن لااقل یک عامل متغیر29 یا پویا30 در فرآیند باور، تناقضی را که پدید آمده است ناشی از ثابت فرض کردن این عوامل پویا می‌داند و با این تدبیر وحدت‌هایی را که برای تحقق تناقض میان دو باور لازم است، از میان بر می‌دارد و نشان می‌دهد تناقض مورد بحث تناقضی بدوی بوده است. حال این متغیر ممکن است در موضوع باور، شخص باورکننده یا عبارت اظهارکننده باور باشد.
مسئله مهم درباره نسبی‌گرایی، ساز‌وکاری31 است که نسبیت و تنوع بر اساس آن تبیین می‌شود. اگر این سازوکار وجود نداشته باشد یا ضعیف باشد، نسبی‌گرایی به نوعی بی‌سروسامانی32 منجر می‌شود که در نهایت، امکان ارزیابی و حکم کردن را از ما خواهد ستاند. این بی‌سروسامانی به‌لحاظ عملی، روی دیگر سکه شکاکیت و نمی‌دانم‌گویی است. گرچه نسبی‌گرایی به معنای صرف‌نظر کردن از اطلاق است و در حقیقت ریشه در تردید دارد، اما به‌معنای از دست دادن هر نوع ارزیابی نیست؛ حتی بدون یقین نیز هنوز باید بتوانیم برای باورهایمان چارچوبی تعریف کنیم که بتوان بر اساس آن برخی باورها را بر برخی دیگر به نحو معقولی ترجیح داد و مجموعه باورهای مرجحمان، دامنه‌ای بی‌پایان نداشته باشد. گرچه ممکن است این چارچوب نادقیق، خطاپذیر و قابل اصلاح باشد اما وجودش ما را از گرفتار شدن در دام بی‌سروسامانی نجات می‌دهد.

2.1. مبانی نظری تنوع‌پذیری باورها
التزام به تنوع‌پذیری باورها ابعاد گوناگونی دارد که شناخت و تحلیل همه آن‌‌ها در نگاه نخست، میسر نیست. گاه ممکن است اصول و مبانی این دیدگاه مورد پذیرش قرار نگیرد اما برخی نتایج و پیامدهای آن مطلوب واقع شود33، یا بالعکس اصول و مبانی مورد پذیرش باشد اما از لوازم و نتایج آن، روی برتابیده شود34. آنچه می‌تواند ما را یاری کند تا بدانیم چگونه می‌توان به نحوی معقول این دیدگاه را پذیرفت یا نپذیرفت، شناخت مبانی نظریِ آن و چگونگی ارتباط این مبانی با نتایجی است که در پی خواهد داشت. برای این منظور باید سازوکارهایی که تنوع‌پذیری باورها بر اساس آن استوار می‌شود و معقول می‌نماید، آشکار شود و سپس نتایج و پیامدهایی را که بر این سازوکارها مترتب می‌شود، دریافت.
پیش‌تر اشاره شد که از موضع نسبی‌گرایی باید با یافتن عاملی متغیر در فرآیند باور، تنوع‌پذیری باورها را تبیین کرد. ممکن است این متغیر، موضوع باور باشد یا شخص باورکننده یا آنچه به‌عنوان باور اظهار می‌شود. شاید هم بتوان وضعیتی مرکب از دو یا چند متغیر یادشده را در نظر آورد. به هر حال برای اینکه بتوانیم تحلیلی دقیق و معقول از چگونگی تأثیر هر یک از این موارد به‌عنوان متغیر در فرآیند باور به‌دست آوریم، باید روش‌هایی درخور را برای هر مورد به‌کار بندیم.

1.2.1. تنوع‌پذیری بر اساس پویایی موضوع باور
وقتی ما گزاره‌ای را باور داریم، این گزاره اغلب در بر دارنده حکمی است که درباره یک موضوع35 می‌کنیم. اگر بتوانیم نشان دهیم که نحوی از تکثر در موضوعِ چند گزاره متناقض راه دارد، توانسته‌ایم تناقض را به ‌شیوه از میان برداشتن وحدت در موضوع رفع کنیم. چنین تلاش‌هایی اغلب با شیوه‌های وجود‌شناسانه36 انجام می‌شود. تصویری که ویلیَم چیتیک از دیدگاه ابن‌عربی در باب دلیل وجود اختلاف در ادیان و مذاهب ارائه کرده است، نمونه‌ای منسجم از این قبیل تلاش‌ها است (Chittick, 1994:137-160). در نظام وجودشناختی ابن‌عربی، نوعی تکثر در حقیقت یا وجود که موضوع بسیاری احکام متافیزیکی است، تبیین شده است؛ این تبیین به مسئله اعیان ثابته و تنوع آن‌ها که منجر به ظهور تنوع در تجلیات حق می‌شود، متکی است. اما نکته حائز اهمیت درباره چنین روش‌هایی این است که برای بهره‌مندی از آن‌ها باید دیدگاه معرفت‌شناختی خاصی را از پیش پذیرفته باشیم که بر اساس آن ما انسان‌ها قادر خواهیم بود نسبت به ساحت‌های مختلف عالم معرفت پیدا کنیم و قاطعانه بدین معرفت تکیه کنیم؛ حتی در برخی موارد مانند نمونه ابن‌عربی ناگزیریم به پذیرش نظام‌های سنگین متافیزیکی37 ـ که پشتوانه عقایدشان را تشکیل می‌دهدـ تن دهیم.

2.2.1. تنوع‌پذیری بر اساس پویایی باورکننده
تأمل بر نقش عامل انسانی در فرآیند باور، باب مبسوطی در خصوص سازوکارهای تبیین تنوع‌پذیری باورها می‌گشاید. برای ارزیابی و اعتبارسنجی باورهای انسان که از آن با عنوان صدق38 یا به تعبیر دقیق‌تر حقیقی بودن39 یاد می‌شود، وضعیت40 انسان و کارکرد باورها در ساختار وجودی او اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. با اینکه حتی در باستانی‌ترین بارقه‌های اندیشه بشری نیز نقش انسان به‌عنوان سوژه در فرآیند شناخت مورد توجه قرار گرفته است، اما انتشار ماحصل تلاش کانت برای ایجاد تغییر در دیدگاه معرفت‌شناختی رایج و بنا نهادن نوعی جدید از شکاکیت در سال 1787م.41 دقت‌های فلسفی پس از او را به شدت به سوژه معطوف کرد. کانت معتقد بود مادامی که از دریچه مقولات فاهمه با جهان ارتباط بر قرار می‌کنیم، نمی‌توانیم ادعایی قطعی در خصوص نسبت معرفتمان با واقعیت داشته باشیم. اندیشه کانتی، هزینه گزافی برای اغلب انواع واقع‌گرایی42 و گونه‌های مختلف نظریه مطابقت43 در معرفت‌شناسی داشت. یکی از نتایج عقب‌نشینی از واقع‌گرایی و نظریات مطابقت، روی آوردن به دیدگاه‌هایی در معرفت‌شناسی بود که با تکثر و تنوع باورها در عرض یکدیگر، همسویی بیشتری داشتند.
گرچه التفات به محدودیت‌های انسان در زمینه شناخت، در دو قرن اخیر بیش از هر زمان دیگری فضای فلسفی مغرب‌زمین را فرا گرفته، اما این گرایش از دیرباز، از زمان سقراط و نمی‌دانم‌گویی حکیمانه‌اش در ذهن و ضمیر آدمی، وجود داشته است. چنین گرایش‌هایی در میان اندیشمندان و فرزانگانی که شیوه‌ای عرفانی داشته‌اند، بیشتر به چشم می‌خورد؛ در سنت‌های عرفانی مسلمانان نیز می‌توان نمونه‌هایی پراهمیت از این دست نظریات یافت.
مولوی در داستان “اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل”، ماجرای انسان‌هایی را به‌تصویر کشیده است که هرکدام در وضعیتی خاص و البته متفاوت با پیلی مواجه شده‌اند و هر یک در مورد پیل، باوری پیدا کرده‌اند که با باورهای دیگران مغایر است؛ اما او معتقد است با ملاحظه وضعیتی که افراد در آن به سر می‌بردند (تاریکی)، آنان در مورد باورهایشان مُحِق هستند (مولوی، مثنوی معنوی: دفتر سوم، بیت 1259به بعد). او در این داستان از محدودیت‌های شناخت آدمی سخن به میان آورده است اما به‌ این موضوع بسنده نکرده و در داستان “موسی و شبان” با تکیه بر کارکرد باورها، مسئله‌ را از منظری دیگر کاویده است. آنچه باعث می‌شود شبان در باور داشتن به تجسیم خدا، محِق باشد، تنها کارکردی است که این باور در ساختار روانیِ خاصِ او دارد (مولوی، مثنوی معنوی: دفتر دوم، بیت 1750 به بعد). در چنین پرداختی علاوه بر اینکه مسئله مطابقت و واقع‌نمایی باورها به کلی زیر سؤال نمی‌رود، با ملاحظه نوعی ملاک عمل‌گرایانه44 ، راهی دیگرگون نیز برای ارزیابی باورها معرفی می‌شود.
نظریه عمل‌گرایانه صدق45 که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم توسط فیلسوفان عمل‌گرای امریکایی، چارلز پِرس46، ویلیَم جیمز47 و جان دیویی48 مطرح شد نیز از جهاتی با آنچه مولوی مطرح کرده، مشابه است. لُبّ ادعای این فیلسوفان این بود که ارزش یک باور را مفید بودن آن در عمل، تعیین می‌کند (Hack, 2010: 599). به‌نظر می‌رسد آنچه موجب مناقشه میان جیمز و کلیفورد49 در بحث اخلاق باور50 شده است نیز همین ملاحظه عمل‌گرایانه باشد. کلیفورد تأکید بسیاری بر نقش شواهد51 در پدید آمدن باورها داشت و معتقد بود بدون وجود شواهد کافی نباید از تردیدها چشم پوشید و به باوری تن داد. او چنین کاری را از نظر اخلاقی، نادرست می‌دانست (Clifford, 1877). اما جیمز معتقد بود ماهیت بشر این‌گونه خشک و ضابطه‌مند نیست؛ امور دیگری جز شواهد نیز در پدید آمدن باورها در انسان دخیل‌اند و دخالت این امور، نادرست نیست (James, 1896: 11). او در نظام فکری خود بر مسئله کاربرد و بهره‌مندی عملی از باورها تأکید بسیار داشت و از این جهت با کلیفورد همسو نبود.
در نظریاتی مانند نظریه عمل‌گرایانه صدق، وضعیتی که باورکننده در آن قرار دارد، مورد توجه قرار می‌گیرد؛ مسلماً یک انسان در طول زندگی