ه را در نظریه‌ی معرفت شکل دهند تا در پرتو آن، رفع پاره‌ای دشواری‌ها در معرفت‌شناسیِ معاصر میسّر شود. آنچه امروزه “معرفت‌شناسی فضیلت‌گرا”8 خوانده می‌شود برآمده از تحولی است که گسترش و تعمیق مباحث در اخلاق فضیلت‌گرا پدید آورد. با این حال، همه‌ی نظریه‌های فضیلت‌گرایانه‌ی معرفت به‌یکسان زیر نفوذ دیدگاه‌های اخلاقی قرار نگرفته‌اند. به لحاظ تاریخی، طرح دیدگاه‌های نخستین در میانه‌ی دهه‌ی 1980، به‌رغم استفاده از اصطلاح “فضیلت عقلانی”، متمایز از مباحث اخلاقی بوده است. با این حال، گذر زمان به شکل‌گیری روایت‌هایی از معرفت‌شناسی فضیلت‌گرا مجال داده است که به‌قوّت خود را اخلاقی می‌نامند. مهم‌ترین و پرنفوذترین روایتِ اخلاقی از معرفت‌شناسی فضیلت‌گرا را فیلسوف امریکاییِ لهستانی‌تبار، لیندا ترینکائوس زگزبسکی،9 عرضه کرده است.
عمده‌ی مباحث زگزبسکی ارتباطی مستقیم با معرفت‌شناسی باور دینی و اخلاق باور، در معنای کلاسیک آن، ندارد. با این حال، من بر این گمان‌ام که طرحی معرفت‌شناختی که او عرضه می‌کند می‌تواند به شکل‌گیری چارچوبی کمک کند که بحث از اخلاق باور، به طور عام، و اخلاق باور دینی، به طور خاص، را متحول سازد. همان‌طور که معرفت‌شناسان فضیلت‌گرا مدعی‌اند نظریه‌ی آن‌ها تغییر منظری را به معرفت‌شناسی موجب می‌شود که از پی آن، می‌توان از دشواری‌های سنّتیِ فعلی فراتر رفت و حتی گونه‌ای معرفت‌شناسیِ متفاوت را شکل داد، به نظر می‌رسد فهم فضیلت‌گرایانه از اخلاق باور و اخلاق باورِ دینی می‌تواند برای حل مشکلات نهفته در رویکردهای موجود به اخلاق باور و معرفت‌شناسی باورِ دینی مؤثر باشد. از این رو، پیشنهاد این رساله آن است که اخلاق باور دینی را ذیل بحث از فضایل و رذایل عقلانی در معرفت‌شناسی فضیلت‌گرا، و به طور خاص، روایت زگزبسکی از آن درک و دریافت کنیم. گرچه زگزبسکی خود به صورتی منسجم و جامع از این منظر به باور دینی و اخلاقِ حاکم بر آن نپرداخته است، من کوشیده‌ام با توجیه مقوله‌ی اخلاق باور، تحلیل نظریه‌های اخلاق باور دینی و توضیح نظریه‌ی معرفت زگزبسکی، چارچوبی را برای اخلاقِ فضیلت‌گرایانه‌ی باور دینی فراهم آورم. آشکار است که تحول اخلاق باور دینی بدین‌سان آثاری گسترده برای معرفت‌شناسیِ باور دینی و بحث از ارتباط عقل و ایمان در پی دارد.
بر اساس آنچه آمد، می‌توان گفت پرسش اصلی این رساله آن است که به‌کارگیری معرفت‌شناسی فضیلت‌گرایانه‌ی زگزبسکی در مورد باورهای دینی چه تحوّلی در اخلاق باور دینی پدید می‌آورد و آن را به کدام سو می‌برد. برای پاسخ به این پرسش، باید ضمناً پرسید که نظریه‌ها و پرسش‌های اساسی در زمینه‌ی اخلاق باور و اخلاق باور دینی چیستند، مؤلفه‌های نظریه‌ی معرفت زگزبسکی چیست و او خود چه دیدگاه‌هایی را در معرفت‌شناسی باور دینی پرورانده است. مفروض من این بوده است که نگرش فضیلت‌گرایانه به اخلاق باور دینی آن را از چارچوب قرینه‌گرایانه‌ی10 فعلی و مواجهه‌ی آن با انتقادهای برون‌گرایانه11 علیه قرینه‌گرایی خارج می‌کند. در نتیجه، عناصر تعیین‌کننده در ارزیابی اخلاقیِ باورهای دینی فضایلی عقلانی خواهند بود که خود قِسمی از فضایل اخلاقی به شمار می‌آیند. در پی یافتن پاسخی منقّح به پرسش اصلی، البته لازم بوده است که پرسش‌های ضمنی نیز پاسخ گفته شوند. از این رو، در این رساله، رویکردهای اصلی در معرفت‌شناسی باور دینی، مسائل مهم و تأثیرگذار در اخلاق باور، نظریه‌های مهم در اخلاق باور دینی و پاره‌ای دیدگاه‌های زگزبسکی در این زمینه طرح و بررسی شده‌اند. همچنین، توضیح نظریه‌ی معرفت زگزبسکی نیازمند توضیح وجوه مهم و مرتبط نظریه‌ی اخلاقی او است. بنابراین، در روند کار، به نظریه‌ی اخلاقی زگزبسکی نیز پرداخته شده است.
آنچه مرا در پیشبرد این پژوهش یاری کرده مراجعه‌ی مکرّر به مهم‌ترین نوشته‌ها در زمینه‌ی اخلاق باور، اخلاق باور دینی و البته مکتوبات زگزبسکی و انتقادهای طرح‌شده علیه آن‌ها است. نظریه‌ی معرفت زگزبسکی، به طور خاص، با توجه به دو کتاب فضایل ذهن: تحقیقی در ماهیت فضیلت و مبانی اخلاقیِ معرفت12 و حجیت معرفتی: نظریه‌ای درباره‌ی اعتماد، حجیت و خودآیینی در باور13 طرح شده و در طرح نظریه‌ی اخلاقی او نیز از نظریه‌ی انگیزش الهی14 سود جسته‌ام. با این حال، زگزبسکی مقالات بسیاری در توضیح نظریه‌ی اخلاقی- معرفت‌شناختی خود یا نقد دیدگاه‌های دیگر نوشته است که غالباً مورد استفاده قرار گرفته‌اند گرچه متأسفانه، دسترسی به برخی از این مقالات میسّر نشد. افزون بر این، نوشته‌های دیگر معرفت‌شناسان فضیلت‌گرا، به‌ویژه مدافعان روایت مسئولیت‌باور از آن، مورد توجه قرار گرفته است. معدودی از این منابع به فارسی ترجمه شده‌اند اما من ترجیح داده‌ام به متن اصلی آن‌ها ارجاع دهم چون درباره‌ی صحّت برخی ترجمه‌ها تردید دارم.15 همچنین، به‌تازگی ترجمه‌ای نسبتاً خوب از کتاب معرفت‌شناسی زگزبسکی منتشر شده16 اما در این رساله، به متن اصلی آن ارجاع داده شده است.17
گرچه آثار بسیاری در مورد اخلاق باور، اخلاق باور دینی و معرفت‌شناسی فضیلت‌گرا در دنیای انگلیسی‌زبان منتشر شده و طبعاً، در این رساله، برخی از آن‌ها، با توجه به امکان دسترسی، فرصت تحقیق و حجم مطلب، مورد استفاده قرار گرفته‌اند، این تحقیق در زبان فارسی پیشینه‌ای بسیار محدود و اندک دارد. این البته بدان معنا نیست که نمی‌توان از گنجینه‌ی عرفان و حکمت اسلامی برای توسعه‌ی بحث و تعمیق آن سود جست. اندکی تتبّع نشان می‌دهد که پژوهش در باور و معرفت انسانی از منظر اخلاقی در سنّت اسلامی بی‌سابقه نیست. بسیاری از عرفا و حکمای مسلمان در سده‌های میانه بر این باور بوده‌اند که معرفت انسانی متأثر از احوال روحانی و فضایل و رذایل اخلاقی فرد است و هرچه از علوم طبیعی به سوی فلسفه و الهیات پیش رویم، این تأثیر بیشتر می‌شود، به گونه‌ای که دستیابی به برخی حقایق الهیاتی نیازمند آمادگی‌های معنوی است. از آنچه این حکما نوشته‌اند آشکار می‌شود که آنان مطالعه و پیشبرد فعالیت فکری خود را تا حدی به تهذیب نفس وابسته می‌دانسته‌اند. این رویکرد نه‌فقط در بین متألهان بلکه در بین دانشمندان علوم طبیعی نیز قابل ملاحظه است. نمونه‌ای برجسته از این دانشمندان ابوبکر محمدبن زکریای رازی است که علم طب را بر دو گونه می‌شمرد: “طب جسمانی” و “طب روحانی” و بر آن بود که طب جسمانی دل‌مشغول درمان بیماری‌های بدن است اما طب روحانی علم به فضایل عقل و نفس و آفات آن‌ها و چگونگی سلامت و تعادلشان است. او در الطب الروحانی، پاره‌ای از رذایل نفس و فضایل مقابل آن را در بیست جزء بررسیده و درباره‌ی کیفیت اصلاح آن رذایل سخن گفته است. این رذایل چنان‌اند که بر ساحت شناختی نفس تأثیری نامطلوب می‌گذارند.18
با این حال، ضروری است چنین اندیشه‌هایی، با نظر به مباحث فلسفی و الهیاتیِ جدید، مورد بازبینی قرار گیرند. قابل توجه است که یکی از متفکران ایرانیِ معاصر در تلاشی برای همنشین ساختن “عدالت”، به مثابه مجموعه‌ی فضایل اخلاقی، و “صدق” نوشته است: “کثیری از فضیلت‌ها، که در کتب اخلاقی نوشته شده‌اند، درست همان فضیلت‌هایی هستند که مقدمه‌ای برای رسیدن به صدق‌اند” و “آزادی، به عنوان یکی از فربه‌ترین اجزاء عدالت، دقیقاً نیکی‌اش به خاطر این است که دسترسی شما را به صدق آسان‌تر می‌کند”.19 این می‌تواند آغازی خوب بر پژوهش‌های بیشتر در فضایل و رذایل عقلانی باشد. اگر در نظر آوریم که در سال‌های اخیر، برخی معرفت‌شناسان فضیلت‌گرا همّ خود را مصروف شناخت فضایل عقلانی و تلاش برای ایضاح آن‌ها کرده‌اند و در این راه، کوشیده‌اند اهمیت این فضایل و دلالت‌های خاص آن‌ها را در سنّت مسیحی بکاوند و به این ترتیب، با بازآفرینی اخلاق مسیحی، ارزش آن را در تلاش برای ابتنای معرفت‌شناسی بر اخلاق نشان دهند، آنگاه آشکار می‌شود که این تلاش‌ها می‌تواند الگویی برای بازنگری در عرفان و اخلاق اسلامی به منظور استفاده از دلالت‌های معرفت‌شناختی آن باشد.20
این رساله موضوعی خاصِ خود دارد که در زبان فارسی بدیع است. با این حال، به ارزش وجوهی از معرفت‌شناسی فضیلت‌گرا و روایت زگزبسکی از آن نمی‌پردازد که می‌تواند دستمایه‌ی پژوهش‌های متمایزی گسترده‌تر باشد. طرح این نظریه به خودی خود ما را با گونه‌ای معرفت‌شناسی جدید و متفاوت آشنا می‌کند که در یک دهه‌ی اخیر اهمیتی بسیار یافته اما هنوز در جامعه‌ی فلسفی ایران چندان شناخته نشده است. این نظریه قابلیت‌های بسیاری برای